آخه ای
ناااااازی
قربونش برم من الهی
بابامو می گم
از ساعت یک و نیم به بعد که ظهر نهارشو دادم دیگه هیچی غذا بهش ندادم
گمونم قندش افتاده بود پایین هذیون می گفت
اومده می گه مامانت باز رفته بیرون ؟
در اتاقو چرا قفل کرده هیچوقت قفل نمی کرد که !
من که نمی دونستم چی می گه بهش گفتم کسی بیرون نیس
بعد از چند دقیقه در حالی که لباساشو می پوشید بره بیرون می گه حواس پرت منو ببین یادم نبود مسافرتن در اتاق هم که قفل نیست!
می گم بابایی نکنه گشنته قندت افتاده پایین
می خوای یه چیزی مهیا کنم ؟
می گه آره گشنم که هست باشه یه چیزی درست کن بخورم
نیمرو با روغن زیاد درست کردم براش
گمونم حالش خوب شد الان
ولی نگران روغن زیادشم واسش ضرر داره
از عصر هی بهش می گم گشنت نیست می گه نه
من که می دونم مامان تو راه اومدنه دستپخت منو دوس نداره
ولی همچین سر حال اومدا
بابای نازم! چقدر من بی فکرم آخه
برچسب:
نویسنده: حمید میرزاپور