خرید بک لینک

دیروز بسیااااار برام پرمشغله بود

عصر هم واسه باز شدن روحیه ام رفتم پیاده روی

گداهای عجیب غریبی تو شهر پیدا شدن

اغلب هم زن و بچه هستن 

با لباسایی شیک و ترتمیز و عمدتا قیافه هایی خوشکل تعجب

بسیار سمج و سریش در گدایی

هر چند اکثر مردم بهشون بی اعتنا هستند 

اونایی هم که بهشون توجه می کنند قطعا از عملشون پشیمان می شن

چرا که اینا دیگه ولشون نمی کنند و طلب بیشتری دارند .

یواش یواش دارم از خودم ناامید می شم

چند سالی هست که احساس می کنم دچار ضعف حافظه شدم

تا چند سال قبل

اسمو فامیل فردی رو که باهاش آشنا می شدم محال بود فراموش کنم

حتی مکان آشناییمون هم با ریز جزییات به یادم می موند

دفعه چندمی هست که می بینمش

توی بازار

هر دفعه به چشام خیره می شه و می گه سلام

قیافش برام آشناست ولی نحوه آشناییمونو یادم نمی آد

از دیشب دارم بهش فکر می کنم که کجا دیدمش یا باهاش آشنا شدم؟

اما اصلا یادم نمی آد !

حالا چکار کنم من؟!

آلزایمر نگیرم من توی پیری !گریه

دنیا و محیط اطرافم شده مثل یک حباب برام 

که من نمی دونم توش چکاره ام؟

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 ساعت: 7:21

صفحه بندی