خرید بک لینک
نویسنده : Lady Writer - ساعت ٥:۳٧ ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٧

نیم ساعت پیش رفتم مغازه محلمون

داشتم خرید می کردم که یه پسر بچه نحیف و لاغر حدودا دوازده ساله از

مغازه دار یه چیزی رو نسیه خواست

ولی انگار حسابشون زیاد شده بود

مغازه دار نداد بهش

گفت پول نداری خب منم پول لازم دارم نمی شه که الکی بدمت که!

هر وقت حسابتون صاف شد بیا

بچهه با حسرت دست می کشید روی کیکای جلو روش

راستش دلم واسش سوخت

نزدیک بود از خرید کردنم پشیمون بشم

خجالت کشیدم که چرا اون بچه پول نداره چیزیو که می خواد بخره منم

نمی تونم کاری براش بکنم

کاش اونقدر پولدار بودم که حساب بدبخت بیچاره ها رو واسشون صاف

می کردم

ولی چه کنم که دستم از مال دنیا اونقدری نیست که از این کارای بزرگ بکنم

از طرفی دیگه اونور مغازه یه زن و شوهر با بچه هشت نه سالشون

کلی تنقلات بی مورد خریدند چیپسو پفکو آبمیوه و ...

همشونم چاق اندازه یه تانک

خب اقلا یه غذایی بخور ارزش غذایی داشته باشه چه کاریه آخه!

یکی اونقدر پول داره که نمی دونه با پولش چی بخره و یکیم نداره که از

نداری مجبوره دست گداییش پیش اینو اون دراز باشه

من واقعا متاسفم !


برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 6:40

صفحه بندی