خرید بک لینک

جمعه کتابو تمام کردم

نادرشاه

عقاب کلات

خیلی وقت پیش شروع کردم ولی هی این امتحان کوفتی مانع بود واسه

تمامکردنش

این امتحان کوفتی مانع زیادی واسه هدفای من بوده و هست

می دونید

با این کتاب تقریبا می شه گفت چهارمین یا شایدم پنجمین یا شایدم

ششمینو هفتمین کتاب تاریخی باشه که در مورد شخصیت خاصی خوندم

خواجه ی تاجدار،تیمور لنگ و شاه اسماعیل صفوی ، نادر و ....

هر کدامشون هم که تا حالا خوندم قبل از پادشاهیشون پدراشون خواب

می بینن که پسراشون قراره پادشاه بشن

در مورد تیمور لنگ هم همین قضیه بود

حالا این نادر دودمانش که پادشاه نبودن

مدتی در دربار صفوی خدمت می کنه بعد یواش یواش چون شاه سلطان

حسین نالایق بود مردم دور خودش جمع می شنو می کننش پادشاه

اون برخلاف باقی پادشاها در کاخ زندگی نکرد بر روی تخت سلطنت

ننشست

مدااااااااام در جبهه های جنگ و در حال کشورگشایی بود ،کاخش اردوهای

جنگش بود .

نادر در زمانی به قدرت رسید که اختلاف مذهبی زیاد بود بخصوص که قبل از

اون حکومت صفویا بود و دیگه خودتون می دونید که جنگ عثمانی و ایران

بیشتر به خاطر تفرقه بین مذاهب بود که اونزمان رایج بود

نادر که می آد می گه دیگه حق ندارید مذاهب به هم بد و بیراه بگید مذهب

رسمی هم همون مذهبی قرار می ده که قبل صفویا بود و می گه درستش

همینه و به این صورت حسن نیت واقعی خودشو نشون می ده

زن دوست هم بود چرا ؟ خب چون حرمسرا داشت با کلی زن

اما هیچوقت زیاد وقتشو کنار زناش نمی گذروند اینجور آدما معتقدند که زن

بارگی روحیه سلحشورگی و مردانگی رو از بین می بره ولی خب در حد

نیازش کنارشون بوده مثلا نیمه های شب حالا مثلا دو شب به بعد به

حرمسرا می رفت و با زنانش بود تا صبح ساعت پنج که از چادر

حرمسراش می زد بیرون

دیگه بگم خدمتتون که غذا هم زیاد نمی خورد بالشش زین اسبش بود

غذاش نخودچی برشته که همیشه تو جیبش بود و موقع نبرد ، یا در میدان

کارزار همش همونو می خورد

به همین خاطر همیشه معده درد داشت ، آخرای عمرش که دیگه حالش

زیاد جور و خوب نبود .

امان از دست انگلیسیا اصلا امان از دست بیگانگان که همیشه چشمشون

به خاک کشورمون بوده

در زمان نادر هم همینطور بود

نادر شاه افشار بعد از جنگش با هند و اونهمه ثروتی که از هند آورد به فکر

پیشرفت کشور افتاد چطوری؟ (بعد از جنگش با هند اغلب کشورای خارجی

ازمون می ترسیدن چون هند کشوری بود که هیچکی یارای مبارزه رو

باهاشون نداشت ولی نادر رفتو شکستشون داد و فتحشون کرد و ثروتشون

به ارمغان برد)

گفت باید ناوگان دریایی و کشتی سازی رو توسعه بدیم

همچین که این فکر نادر به گوش کشورای اروپایی رسید ترسیدن

اونزمان ناوگان دریایی انگلیس قدرتمند بود و کمپانی هند شرقی رو اداره

می کردند

نادر می گفت ما باید کشتی ها رو خودمون بسازیم باید مستقل باشیم نه

اینکه کشتی بخریم انگلیس از اون زمان جاسوسای خودشو به کشورمون

فرستاد

اونم به وسیله یه پزشک نما که در واقع کشیش بود و با ترفند خودشو

پزشک جا زد و نه که ماها همیشه چشم آبی ها رو برتر از خودی ها

می دونیم نادر هم همونطور بود همچین که شنید یه پزشک چشم آبی

اومده گفت بیا پزشک مخصوص من بشو و پزشک قبلیشو که

هموطنمون بود و کارش حرف نداشت رد کرد البته قرار بود پزشکش

که خیلیم دوسش داشت دوباره برگرده پیشش اما به دلایل نامعلومی

احتمال می دن که همین کشیشای انگلیسی جاسوس کشتنش و کسی

هم خبردار نشد که کجا رفت چرا برنگشت و ... تا بنونن جای پای اون پزشک

نمای کشیش رو پیش نادر محکم تر کنن

خلاصه سرتونو درد نیارم نادر در اواخر سلطنتش دستور داد برادرزادشو که

بهش مشکوک بود بگیرن و از شرش خلاص بشن اما برادرزادهه پیش

دستی می کنه و نصفه شب در حالی که نادر در کنار زن مسیحیش بود

کشتنش

می گن نادر رو می شه هم ردیف با امیر کبیر دونست دیگه نمی دونم

و این بود خلاصه ای از قصه تاریخی نادر شاه افشار به درخواست رفیق و

دوست عزیزی که اصرار داشتن حتما واسشون بنویسم

امیدوارم خوشتون اومده باشه

البته این مطلبو دو روز پیش نوشتم و الان ثبتش کردم

وگرنه الان اونقدر سردرد دارم که فکر نمی کنم می شد بنویسمش


برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 6:40

صفحه بندی